حیدر از این به بعد، بعد از غصه؛ شب به پهلوی خود نمیخوابد...
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 19:43
در کوچه چرا نشانی از بوی تو نیست؟! این ها که زمین ریخته، گیسوی تو نیست!؟ این دود برای چیست؟! اینجا چه شده؟! پس حلقه ی در کجاست؟ پهلوی تو نیست؟ علی عطری +دوستان شیرازی: فردا صبح استاد فرهمند و فردا عصر نزار قطری در حرم شاهچراغ برنامه دارن.xa0
ایستاده در غبار
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 19:43
ایستاده در غبار رو توی دانشگاه دیدم. با اینکه وسطاش رسیدم ولی همون مقداری هم که ازش دیدم عالی بود. خیلیا میومدن تو و میگفتن این که فیلمش بسیجیه و مال جبهه س و میرفتن. امشب خونه ی یه خانواده ی عزیز هستم. ترم دو مهمونشون بودم و بعد از 4 ترم امشب هم مهمونشونم. گفتم لالا لند و ایستاده در غبار همرامه؛ بی
مکالمه ی این روزها موقع خرید
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 19:43
+کارت را تحویل میدهم در حالی که میگویم: تخفیف دانشجویی هم بدین -چی میخونین؟ +تغذیه -چی بخورم چاق شم؟! (کارت را میکشد از حسابم کم میشود پیامک بانک ملی می آید، کارت و رسید را تحویل میدهد) +در حالی که تشکر و خداحافظی میکنم:شما فعلا سیب زمینی بخورین تا من درسم تموم شه!
نفوذی
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 19:43
یه گروه دانشگاهی داریم که اونجا نماینده های هر کانون با توجه به پیشنهادات برنامه میریزن و ایده میدن و میبرن تو مرحله ی اجرا. یکی از مسئولین دانشگاه هم که نمیدونم به چه طریقی عضو شده بود اونجا بود. اسمشو نمیدونستم و نمیدونستم کدوم قسمت کار میکنن و نمیدونستم چجوری اونجا اومدن... به خاطر نظراتی که بین
مشتاق دیدار
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 19:43
پارسال هم دعوتنامه فرستادین. چه هماهنگی ها شد برای اومدن که آخرش شد موندن. نرسیدن. لیاقت دیدار شما رو نداشتن... دلم سوخت... دلم سوخت... امسال... دعوتنامه فرستادین و با جان و دل و هزار و صد شوق لبیک گفتن. که ببینم روی ماهتونو. چرا من لایق دیدار نیستم که دو روز مونده به دیدنتون خراب میشه همه چی؟ این ب
زی زی
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 19:43
نشسته بودم روی صندلی توی حوزه ی انتخابات. انتخابات دانشجویی.نماینده ی یکی از کاندیدا بودم. نقش نظارتی داشتم xa0:| و به جهت سر رفتن حوصله سرمو برده بودم توی گوشیم. یکی از آقایون روبه روی من ایستاده بود که گفت زی زی. جا خوردم. سرمو بالا نیاوردم و گفتم میمونم تا به یه چیز دیگه و محترمانه صدام بزنه! زی ...
شعر و غزل چه داری؟ 3
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 19:43
پشت رُل، ساعت حدودا پنج ، شاید پنج و نیم داشتم یک عصر بر می گشتم از عبدالعظیم ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ از کنارت رد شدم ، آرام گفتی: مستقیم! زل زدی در آینه اما مرا نشناختی این منم که روزگارم کرده با پیری گریم رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم بخت بد
خودت میبودی قشنگ تر بود
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 15:33
چقدر امروز حرفش روی دلم سنگینی کرد... که هیچ چیزی نتونست خوشحالم کنه.xa0خدا شاهده که جز از روی محبت نبود حرفم... ادامه مطلب
شب جمعه باید چیکار کرد؟
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 15:33
باید پیاز خورد! که میدونی فرداش جمعه س و قرار نیست جایی بری! پس شب های جمعه با خیال راحت به خوردن سیر و پیاز بپردازین :|
کودک درون
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 15:33
دوست ما هوس خمیر بازی کرده بود. رفتیم لوازم تحریری و به فروشنده گفتیم بیاره واسمون. گفت چند سالشه؟!وقتی که رفت بیاره ، آروم گفتیم: سال چهارم دانشگاس! تازه مداد رنگی شیش تایی هم خریدیم!
بعدشم منتظر آذرم
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 15:33
سعدیا گفتی که مهرش میرود از دل ولی مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد
بیا شیرتو بخور...بستنیش خوشمزه تره
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 15:33
از اونجایی که بحثای ما توی خوابگاه هر بار به یه موضوعی سوق پیدا میکنه و اکثرا هم میرسه به ازدواج و بارداری و شیردهی! (ما توی درسامون ت5ذیه در دوران های مختلف زندگی و تغذیه در دوران بارداری و شیر دهی رو میخونیم. این ترم درسشونو داریم. ترم پیش که سال بالاییامون داشتن یکیشون هم اتاقیمون بود و بس که خون...
پول چرک کف دسته...ولی علف خرس نیست!
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 15:33
یکی میخواست کیف بخره... 4تایی رفتیم توی کیف فروشی. یکیشون چند وقت پیش یه کیف خریده بود و نشسته بود کنارم و درد و دل میکرد که اره هیچوقت یادم نمیره... میمونه به دلم...گفتم چی؟ گفت این کیفمو میبینی؟ چند وقت پیش خریدمش 110 تومن... الان این مغازه همینو میده 40 تومن... یادم نمیره...انداختش بهم... با یه س...
مات
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 15:32
امروز یه نفر اومد و یه بار سنگین چند ماهه رو از روی دوشم برداشت کاری که هیچکس مسئولیتشو قبول نمیکرد رو اومد و گفت همه ش با من! داشتم از خوشحالی میمردم. صد بار گفتم دستتون درد نکنه... +امروز دوستم به یکی از پسرایی که باهاش در ارتباطه زنگ زد و پرسید کجایی؟ طرف با بغض جواب داده بود بیمارستان و زده بود ...
خاک تو سرت
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 15:32
رفته بودیم خرید. من و مژده نشسته بودیم تا بچه ها بیان... (مژده هنوز چسب بینیشو در نیاورده)یه موتوری که دو نفر سوارش بودن جلوی مغازه ی روبه روی ما نگه داشت. ما هم رومونو کردیم اونور. اونا هم از کنارمون رد شدن و یکیشون فحش داد و من فقط شنیدم گفتن خاک تو سرت! از اونجایی که نمیدونم چرا هرکی تیکه میندازه...
الله الرحیم
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 15:32
چشمان تو صد طعنه به شیطان رجیم است لبها چو عقیقِ جگری "ناز و حجیم" است اَسْـتَـغْـفُـرُالله... از این مدح که گفتم..._ می بوسمت این بار، خداوند رحیم است علی سید صالحی
از دل دراوری
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 21:53
بر اساس این جمله که مرد اونیه که رژ لبت رو پاک کنهxa0نه ریمل چشمت رو، یکی از بچه ها اومد و دور چشماش خیس و اشکی و سیاه...گفتم چی شده؟؟؟؟ گفت هیچی بابا، پیاز خرد کردم! +واقعا با دلداری دادن افراد مشکل دارم... یکی نیست بیاد منو یاد بده؟!
شنبه های مزخرف
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 13:46
این هفته هم گذشت و تو مولا نیامدی این شنبه ها بدون تو آقا مزخرف است علی جعفر زاده زیبا
این داستان: همشهری عجیب
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 13:46
اون دو روزی که رفتم خوابگاه، که بعدش تشویقم کردین برم خونه، یه بار خرید کرده بودم و تازه رسیدم خوابگاه و دنبال سرپرست میگشتم که کلیدو بهم بده، دوتا دختر کنارش بودن. خندید گفت: این دختره هم دزفولیه...گفتم کدوم؟! و من چقدر خوشحال شدم از دیدن یه همشهری! پرسیدم رشته ت تغذیه س؟! گفت آره! تو دلم گفتم ای و...
اللهم الرزقنا شفاعه الحسین یوم الورود
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 11:28
بمیرم برات آقا ...بمیرم برات