merenj

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    خواهر کوچولوی 9 ساله ی عزیزم که هر روز باید بهت بگم مشقاتو بنویس که شب بخوابی و هر شب تا ساعت 3 داریم با هم مشقاتو مینویسیم... که پیک نوروزیتو اورده بودی بالای سرم و خوابالو بهت جوابا رو میگفتم ، که هر شب میگی آجی میترسم برم دستشویی، باهام میای؟ که ذوق ذرت مکزیکی خریدن امروزو توی چشمات دیدم، که انقدر با محبتی که دستبندی رو که دوست داشتی دادی به آبجیت! که انقدر خوبی که برای دوستم دستبند ساختی دادی به داداشش! که انقدر ماهی که هرشب مسواک میزنی و انقدر لجبازی که عین خودمی و اون چیزی که میخوای باید حتما بشه و گزینه ی دیگه ای وجود نداره! مثل همین چند روز که پاتو کردی توی یه کفش که باید برم اعتکاف و مامان و بابا زبونشون پشم دراورد که نمیتونی نمیکشی تنهایی و هرچی بهت گفتن قانع نشدی و امشب رفتی! حالا کی بیاد به من بگه آجی شب بیا کنارم بخواب که صب که همه میرن مدرسه من تنها خواب نباشم... کیه که عین چسب بهم بچسبه بگه کولیم بده... که از لولای در بره بالا و تا از اونجا رد میشی تلپی بپره روت!
    که بهت گفتم اگه رفتی ممکنه پدرت در بیاد ولی اگر اومدی بابا پدرتو در میاره! بس که گفت نرو ولی رفتی!خندیدی و گفتی میمونم لااقل میام خاطره هاشو واسه بابا تعریف میکنم! :دی
    چه کنم با این سه روز ندیدن تو؟!

    +لا حول و لا قوه الا بالله گویان پست را ترک کنید!

    ++کوچولو که بود یه بار برنج میخواست به مامانم گفته بود مرنج (merenj). یه مدت همه مرنج صداش میزدن!

    نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 11:18
    برچسب‌ها :