این داستان...کفاشی و کفش تابستونه

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    این داستان... کفاشی و کفش تابستونه

    از اونجایی که ما در سفر به سر میبردیم و به همراه خواهران ،دختر عمو و دختر عمه در حال خوش خوشان بودیم و منم دنبال کفش،کفش فروشیا رو دید میزدم... پای راست مبارک توی چاله چوله ی پیاده رو فرو رفت،به حالت 360 درجه توی کفش چرخید و قسمت سمت چپ کفش راست رنجیده خاطر گشت و تاب نیاورد و پاره شد، ظاهرا میدونست دیگه وقتشه و نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار!
    فلذا ما از اون سمت خیابون راهمونو به این سمت خیابون ادامه دادیم و در کمال تعجب خدا معجزه کرد و یه کفاشی سر راهمون قرار داد... من هم که سر از پا نمیشناختم دمپایی مردونه ی کفاشی مذکور رو که مدیونید فکر کنید به پام زار میز پوشیدم و لختی منتظر موندم تا طرف دو کوک بزنه به کفشم.
    القصه اینکه هر کی ندونه شما که بهتر میدونید من ازونایی نیستم که از رو برم و بیشتر حتی میدونید که عاشق همون کفشم دوباره با پررویی تمام و با اعتماد به نفسی هرچه بالاتر اقدام به پوشیدنشون کردم چرا که اونا خاطره ساز بودن (یاد خوابگاه و بچه هایی که الان فارغ التحصیل شدن و بیرون گردیا و امتحانات و آخر ترم و...) در حالی که فردای اون روز کفش نو خریدم.
    گذشت تا اینکه 3 روز پیش وقتی از کلاس بر میگشتم دم خونه باز به همون حالت پام پیچ خورد و از همون ناحیه کفش پاره شد!
    در همین راستا اعلام میکنم که حیف اون 4 تومن!

  • مطالب مرتبط
  • این داستان: قضیه سوراخ دستشویی که به ازدواج منجر شد
  • این داستان، دزد پررو
  • کی اینو گذاشته این توووووو؟
  • این الرجبیون
  • این فکر کردنا...
  • که تموم شه این دلشوره و دغدغه ی لعنتی...
  • نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 22:48
    برچسب‌ها :