تازه این چند سال اخیر همش این روزا بارونی بود...امسال نیست

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    بعد از کلی دسته جمعی راه رفتن با آن کفش ها آن هم توی قلعه-و تو چه میدانی قلعه چیست؟- و اینکه من اعتقادم از ازل تا ابد بر این است که "کلا گله ای جایی رفتن خیلی حال میده"- و بعد از رد شدن از جای جای شهر که همه ی دسته ها در انواع و اقسام نوحه سرایی ها و طبل زنی ها و مارش زدن ها ریخته بودند بیرون و زدنشان تمامی نداشت و کلا میزنند تا نیمه های شب؛ رسیدیم خانه ی مادر بزرگ. ساعت 2شب. البته 1جدید. مادر بزرگ ساعتش را تغییر نمیدهد. معتقد است ساعت بالاس و دستم نمیرسد و نمیتوانم عوضش کنم و چه کاریست که اصلا عوض شود چرا که 6 ماه دیگر دوباره باید برگردد سر جایش و من همینجوری راحت ترم و اینها. مادر بزرگم هم نظریه میدهد :| و خیلی هم مقاومت نشان میدهد در برابر جمله ی"مادر بکشیمش یه ساعت جلو؟"

    ادامه مطلب
    نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 9:09
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها