یک روزی باید برای همیشه رفت...

ساخت وبلاگ

شب ها خواب ندارم. تا وقت روشن شدن روز بیدارم. بیتابم. یک نیمم اینجاس، در این شهر، در غربت؛ نیم دیگرم آنجا. اینجا که هستم بی تابِ آنجا و آنجا که هستم بی تاب اینجا بودن شاید نه اما راستش دلتنگ اینجایم. 

فکر نمیکردم روزی رفتن بخواهد انقدر سخت باشد. انقدر یک جور عمیقی غم ناک باشد که هروقت از خواب بیدار میشوی انگار یک اتفاق غم انگیزی رخ داده... و بعد از اینکه به اتفاقات اخیر فکر میکنی منشا ش را می یابی. به قول عزیزی که جمله ای گفت که طلا و زر برایش کم است،میگفت: "دانشگاه دو روزش سخته. یکی روز اومدن یکی روز رفتن"

گروه سه نفره ای سال پیش تشکیل دادیم به اسم غیبت! دلیل این اسم هم بماند که برای چه. تعداد اعضایش هم سه نفر است. کارهایی مهم تر از غیبت هم بر عهدیمان هست... یعنی هر کاری درکل!

در گروه پیام دادم که "من پنج شنبه برای بررسی از مرجع همیشه طبق کپی رایت دارم میرم"

جمله ی سنگینی بود...

و حالا نمیدانم چه کنم با این حجم از دلتنگی ... دلتنگ باغ ارم و مسیر سینما سعدی تا پارامونت و میدان نمازی و زیتون و هایپر و سه راه احمدی و گل سرخ و ملاصدرا و کوچه ۱۵ شوریده و بیمارستان بهشتی و نمایشگاه کتاب و آش دوغ های نجمه و شاهچراغ و خط ۱۹۶ و خیابان رباط و طبقه بالای ناحیه و پیکانی که سانتافه صدایش میزدیم و خیلی جاها و چیزهای دیگر ...

اسمشم سید مجیده، نه مشتبا...
ما را در سایت اسمشم سید مجیده، نه مشتبا دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : mzizigolug بازدید : 125 تاريخ : چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:33