این داستان، دزد پررو

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    اسم دزدی اومد یاد یه خاطررره ترسناک دزدی افتادم ^__^

    اگر این وقت مجال بده مینویسم :))

    ولی عنوان پستتو میخوام :دی 

    +

    منم بچه بودم طلافروشی کنارمون دزد زد دزداش پیدا نشدند تا سه چهار سال پیش که دستگیر شدند و اعتراف کردند ولی دیگه طلایی در کار نبود ...

    فقط اون آقا طلافروش داشت میگفت :

    اون روزی که دزد زد تو طلا فروشیم رو یادم نمیره همه محل مون (البته بجز ما چون دوست صمیمی بابام بود )

    همه  آشناها و فامیل و حتی عزیزترین هام منو متهم کردند به شراکت در این دزدی و میگفتن 

    واسه ی حق بیمه و اینا خودش با دزدا شریک بوده...

    همیشه از خدا میخواستم فقط دزدا رو پیدا کنیم !! حتی بخدا گفتم طلاها ارزشی برام دیگه  ندارند فقط آبرویی که الکی به باد رفت رو بهم برگردون و کاری کن کسانی که به من تهمت دزدی و مشارکت در این دزدی میزدن رو خودت رسوا کنی!!

    و پی ببرند  به گناهی که نکردم خودت دست دزدا رو کن که من بیگناهم.

    چهار پنج سال پیش دزداش رو بعد از بیست و خورده ای سال پیدا کردند ...

    اونقدر مرد طلافروش خوشحال بود انگار طلاهاش پیدا شده بود...

    میگفت خدا آبروی چندین ساله مو بهم برگردوند همین مهمه که الان میتونم بگم به اونایی که من رو متهم کردند که من همون روز هم بی گناه بودم...

    فقط شما زبان خودتون رو به تهمت و غیبت من آلوده کردین...

  • مطالب مرتبط
  • این داستان: قضیه سوراخ دستشویی که به ازدواج منجر شد
  • کی اینو گذاشته این توووووو؟
  • این الرجبیون
  • این فکر کردنا...
  • که تموم شه این دلشوره و دغدغه ی لعنتی...
  • میگن تو هر عید این کارته! و خب خودم میدونم!
  • نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 16:11
    برچسب‌ها :